تبليغاتX
توت فرنگی ها

توت فرنگی ها

با تو همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم

با تو زمین، گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

با تو سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

با تو من با بهار می رویم

با تو در عطر یاسها پخش می شوم

با تو من در شکوفه می شکفم

با تو در طلوع لبخند می زنم

باتو من بودن را، زندگی را،  شوق را، عشق را، زیبایی را و مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

                                                                          خیلی دوستت دارم....

                                                                                    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 7:39  توسط توت فرنگی  | 

چند روز پیش اولین اس ام اس را دریافت کردم....از طرف سودابه بود...نوشته بود " 5 شاخه گل برایت میفرستم.. هر روز یکیشو بردار و وقتی تمام شد بدان من اولین کسی هستم که روز زن را بهت تبریک می گویم!"

و از دیروز کلی اس ام اس که پیشاپیش بهم تبریک می گویند.

روز زن.... یعنی از امسال من هم جزء  خانمهایی هستند که روز زن را بهشون تبریک می گویند!

چه حس غریبی است...! انگار هنوز خودم هم باورم نمیشه! یک احساس غرور و خوشحالی همراه با یک احساس مسئوولیت سنگین!

زن.... انگار که این کلمه منو یاد یک آدمهای خاص و بزرگ میندازه...! آدمهایی که برام راحت نیست که باور کنم منم دارم مثل اونها همین نام را بر دوش می کشم!

   یعنی اینکه الان  یک نفر به اون جای خاص قلبم، همونجایی که هیچکس هیچکس  قبلا" وارد نشده بود پا گذاشته!

و من خوشحالم و همه احساس خوشبختی ام را مدیون ورودت به جایی از قلبم هستم که فقط برای توست!  و از یمن ورودت من هم از کسانی شدم که این روز را بهم تبریک می گویند!

امیدوارم که بتوانم همراه، شریک و دوست خوبی برایت باشم.....!

________________________________________________________________-

پی نوشت:خیلی سخته آدم اولین سال روز زن را در کنار همسرش نباشه !

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:58  توسط توت فرنگی  | 

1)       یعنی باید انگششت را  بذاری روی زخم دلت و حسابی فشارش بدی...

اینقدر باید محکم فشارش بدی که این دل لا مراد طاقت بیاره.... اینقدر محکم که انگشتت هم قرمز بشه و درد بگیره ... ولی هرچی باشه دردش از اون زخم کمتره!

2)       یک زخمی افتاد توی زندگیت.... اینقدر چاره اش نکردی که انگار این روزها داره چرک میکنه! یک جوری که انگار داره همه جاتو میگیره... یک زخمی که وقتی ایجاد شد قایمش کردی که اون ناراحت نشه... فکر کردی بعدا" خودت باهاش کنار میای و این عشق مرهم هر چیزه.... غافل از اینکه الان چرکهای هون زخم داره عشقت را هم خراب میکنه!

3)       امان از دست این دل لا کردار ..... که همه چیز را میریزه توی خودش .. اما وقتی می ترکه همه چیز را خراب میکنه!

 

پی نوشت: دلم می خواد همه  چیز را از اول بسازیم....! تو خسته ای مگه نه!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:31  توسط توت فرنگی  | 

نبار باران ! زمین جای قشنگی نیست ،

من از اهل زمینم خوب می دانم که اینجا  جمعه بازار است .

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک هدیه می دادند .

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند .

نبار باران زمین جای قشنگی نیست .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 22:38  توسط توت فرنگی  | 

صبح یک روز سرد پائیزی  -  روزی از روز های اول سال  

بچه ها در کلاس جنگل سبز -  جمع بودند دور هم خوشحال

 بچه ها غرق گفتگو بودند  -   بازهم در کلاس غوغا بود  

هریکی برگ کوچکی در دست!  -  باز انگار زنگ انشاءبود

 تا معلم ز گرد راه رسید  -   گفت با چهره ای پر از خنده

  باز موضوع تازه ای داریم  -   آرزوی شما در آینده

  شبنم از روي برگ گل برخواست  -   گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم  -   ابر باشم دوباره آب شوم

  دانه آرام بر زمین غلتید   -   رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد  -   تا ابد سبز سبز خواهم ماند

  غنچه هم گفت گرچه دل تنگم  -   مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ   -   گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم  -   فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم  -   در دل آسمان رها باشم

 جوجه کوچک پرستو گفت:  -   کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم  -   باز پیغمبر بهار شوم

   جوجه های کبوتران گفتند:  -   کاش میشد کنار هم باشیم

توی گلدسته های یک گنبد  -  روز و شب زایر حرم باشیم

  زنگ تفریح را که زنجره زد  -   باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها بسویی رفت  -   ومعلم دوباره تنها شد  

با خودش زیر لب چنین میگفت:  -   آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید!  -   بچه ها آرزوی من اینست

  سروده استاد زنده یاد قیصر امین پور

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 11:35  توسط توت فرنگی  | 


 9 بهمن: روزی که بالاخره انتظار  4 ماهه ما تموم شد... برف میومد و رفتیم فرحزاد.....

روزهای پر از استرس و هیجانی داشتیم.... ما عجله داشتیم و بابا و مامان نگران و در دو دلی شک و تلاش برای گرفتن تصمیم....ما دلمون می خواست عشقمون را فریاد کنیم  اما نمی شد... باید بهشون فرصت می دادیم....

10 اسفند..... روزی  که بالاخره من تو کنار هم.... کنار سفره عقد... تو شدی پسر مامان و بابا.... من  شدم زن دایی، زن عمو و هزارتا نقش جدید در زندگیم گرفتم.... و من تو رسما" " ما" شدیم .

بهترین روزهای زندگیم او هفته ای بود که باهم رفتیم سفر...

21 اسفند: بازهم بوی رفتن و جدایی می آمد.... دلم می خواست زمان رو نگهدارم... نمی تونستم ازت جدا بشم....

و این روزها..... هر جا که می روم به یاد خاطرات و روزهای با هم بودنمان هستم... در خیابان، مترو و... بعضی وقتها به زحمت بغضم را فرو می دهم و جلوی اشکهایم را می گیرم. این بار تحمل دوریت برایم صدها هزار برابر سخت تر شده.  لحظه لحظه زندگیم  را با خاطراتمان و به امید زودتر با هم بودن سپری میکنم.

______________________________________________________________________________________-

پی نوشت:  لحظه سال تحویل، کنار سفره هفت سین، و جای خالی تو....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 20:28  توسط توت فرنگی  | 

دیشب می گفتی 2 هفته دیگه درست یک همچین روزی می آیی....واقعا" روزی که می رفتی کدوممون باور می کردیم این 4 ماه را بتونیم بدون هم تحمل کنیم... و این دو هفته برای من سر شار است از اشتیاق و اضطراب.... 

هر روز اولین لحظه ای که بعد از این 4 ماه همدیگرو خواهیم دید تصور می کنم....تصور می کنم و دلم لبریز می شود از شادی.. از امید... از زندگی.... انگار زمستانی است که می خواهد بهار بشود... شوق جوانه زدن...این اضطرابها هم مثل درد جوانه زدن شیرین است... دلم لبریز است از اشتیاق نگاه اول...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:50  توسط توت فرنگی  | 

شنبه ۱۰ مهر:  همون مانتو صورتی را پوشیدم که دوست داری.... مثل فشنگ ساعت ۶ صبح از خونه زدم بیرون و آژانس گرفتم که سریع برسم....

فرودگاه امام خمینی: چمدونها را تحویل دایم....نشسته بودیم..... تو می گفتی لوبیا را که می کارند بعد که یک کم در آمد تا مدتها بهش آب نمی دهند.... اینقدر تشنه نگهش می دارند که سیاه بشه... اونوقت وقتی بهش آب می دهند خیلی خوب رشد میکنه... ! من گفتم زندگی  ما هم شده شبیه لوبیا.... هر دوتامون زندگی را دوست داریم.... همه سالهای زندگیمون.... همه سختیها و تلاشهایی که تا حالا داشتیم و از این به بعد داریم.... همه اون سختیهایی که زندگیمون را معنی دار و ارزشمند میکنه!

تو اونور خط بودی و من اینور... یک نوار زرد بینمون بود که می گفت وقت جدایی است... که می گفت  رفت تا حداقل ۲ ماه دیگه.....! درست لحظه ای که می خواست بغضم بترکه روتو برگردوندی و رفتی!

ولی خیلی ذوق کردم وقتی زنگ زدی و گفتی پرواز تاخیر داره.... دو تا بستی گرفتم و برگشتم.... بازهم تو اونور خط بودی .....!

می خوام اولین غدایی که خونه خودمون درست کنم لوبیا پلو باشه!

به امید دیدار زود.... دوست دارم ۱۰۰۰۰ تا دنیا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:45  توسط توت فرنگی  | 

 

امروز بهت گفتم می دونی خونه ما روی خط زلزلست؟ گفتی خونه ما..! خونه ما اینجا نیست که رو خط زلزله باشه.....گفتم آهان ببخشید خونه مامانم اینا رو خط زلزلست...! تو میگی باید به ادبیات جدید زندگیمون کم کم عادت کنم.....!

راست میگی... چند وقتی است که هر از گاهی این ادبیات جدید را بکار می بریم ....   ما تصمیم گرفتیم... باهم این مشکل را حلش می کنیم.. باهم یک راه حلی براش پیدا می کنیم....با هم می خونیم..... با هم می بینیم.... با هم میریم.....!

ادبیات جدید زندگی..... جملاتی که هر وقت بکار می بریمشون دلم میریزه... یک حسی از خوشحالی و بعدش یک کمی ترس و دلهره....!

تر س از اینکه نکنه..... دلم می خواد زودتر این ادبیات جدیدمون را بکار ببریم.... دلم می خواد زودتر بلند بلند و با خوشحالی پیش همه با این ادبیات جدیدمون همه حرف بزنیم...!                                                                                                                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:11  توسط توت فرنگی  | 

دیروز می خواستم بیام تو وبلاگم بنویسم " به بهاران سوگند که تو بر خواهی گشت  .... من به این حادثه ایمان دارم"... اما ننوشتم... چون ایمان نداشتم.... چون راستشو بخوای دیگه داشتم باور می کردم که همه چیز تموم شد.... چون تو حق داشتی برای زندگیت تصمیم بهتری بگیری و دیگه نباید بیشتر از این پای این قضیه می موندی...

با این گندی که خانومه سیب زده این روزها همش تو اضطراب و دلشوره هستم... دیگه حسابی آرامش ازم گرفته شده.... دیروز نزدیک ظهر بود که بازم تهدید.... من داشتم حسابی گریه می کردم... یک نفر دیگه اشتباه کرده ولی انگار همه ما باید تاوانش را پس بدیم..... تو همون گریه هام بو که تو زنگ زدی.... انگار که همیشه به موقع می رسی...راستشو بگم این روزها اینقدر اوضاع با این خرابکاری محبوبه خانوم خرابه  و اینقدر دهانم تلخه که نتونستم شیرینی واقعی اون لحظه را بچشم.... ولی ممنونم... از اینکه هستی... از این که فکر بودنت بهم آرامش میده.... از اینکه  دوباره می تونم بهت فکر کنم و تحمل این روزها را قدری برام آسون تر کردی....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی وشت: می دونم وبلاگ جای نوشتم حرفهای خصوصی شاید نیست.... چون حداقل کسی که میاد 2-3 دقیقه از وقتشو میذاره باید حداقل یک چیزی گیرش بیاد.... ولی من این روزها فقط برای دل خودم می نویسم... شاید وبلاگم حالت یک دفترچه خاطرات خصوصی پیدا کنه که برای دیگران چندان معنایی نداره....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:6  توسط توت فرنگی  |