تبليغاتX
کافه گلاسه
وقتي يكي ديگه كمتر مينويسه و هرچي به وبلاگش سر مي زني ميبيني چيز جديدي نداره دليلش يكي از اينهاست:

۱- ديگه دست از وبلاگ نويسي شسته.... وكلا" تعطيلش كرده ( چون فكر مي كنه تا اونجا كه لازم بود تجريش كرده!)

۲- سرش خيلي شلوغه و فرصت نداره ايميلهاشو چك كنه چه برسه به اينكه وبلاگ بنويسه و...

۳- يك زماني يك شوري ، هيجاني ، عشقي... وخلاصه يك نيرويي تو وجودش بود كه مي نوشت...شايد امروز اون بهانه رو از دست داده و يا شايدم گمش كرده.... خلاصه هرچي كه هست جان كلام اينكه ديگه اون حسه نمي ياد سراغش...كلمه ها باهاش غريبه شدند... شايدم احساس ميكنه نگاهش به دنيا تكراري شده ... شايد دنبال يك روزنه جديد مي گرده.... براش دعا كنيد!

----------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت : دوستاي خوبم، وبلاگهاي همتون را هميشه مي خونم ، اگر نظري نمي نويسم دليلش تقريبا" شبيه دليل سوم است! همتون موفق و نويسا باشيد...!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:37  توسط نرگس  | 

دوستان و آشنايان با پيامها و هديه هاي خود امروز، يعني روز تولدم را تبريك گفتند. واقعا" چقدر خوشحال كننده است لحظه اي كه يك نفر تبريكي مي گويد... برق خوشحالي كه موقع باز كردن هديه اي توي چشمهاي آدم زده مي شود واقعا"قابل انكار نيست..!

و خداوندا! هر روز توبا نعمتها ، بخشايش و كرمت بزرگترين هديه ها را به من ارزاني ميداري و من شرمنده ام از اينكه تو را شاكر نيستم ....! شرمنده ام از اينكه هديه هايم را بدون لبخند از تو مي گيرم و سر سري و بي توجه از آنها مي گذرم...!

مي دانم كه هنوز چيزهاي گرانقيمت و هديه هاي ارزشمند زيادي برايم داري و منتظر هستي تا من لياقت دريافت آنها را پيدا كنم...!

خداوندا خودت شايستگي دريافت آنها را به من عطا فرما..!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:45  توسط نرگس  | 

اینکه یک روز تصمیم بگیری تیپ و ظاهرت را عوض کنی خیلی کار سختی نیست...

یادمه دانشگاه که بودیم یک عده اول چادر سرشون می کردند... بعد یک روز بدون چادر می یومدند..( یا بر عکس) اولش شاید دیگران یک کم با تعجب نگاهشون میکردند.. ولی بعدش برای همه عادی می شد.

شاید بعضی وقتها هم تحسیتشان می کردیم به خاطر اینکه بعضی وقتها می شد ازش این برداشت را کرد که آدم متعصبی نیست و یا آدمی نیست که زیاد فکر کنه آدمهای دیگه چی فکر می کنند و اینکه فکر کرده این تیپ و ظاهر مناسبت یا بهتره خیلی راحت تغییر موضع داده. 

من هم ازون آدمها بودم.. حتی توی برخوردهای اجتماعی و نحوه روابطم با دیگران  هم خیلی تحولات اساسی صورت گرفت ( یکجورایی که وقتی از گذشته برای امروزیها تعریف می کنم باورشون نمیشه!) 

اما خیلی وقته دلم می خواد یک تغییر اساسی در رفتارم... در منش کلی و در اخلاقم بدم ولی نمیدونم چرا نمیشه.... هر دفعه کلی ضابطه برای خودم تعریف میکنم... کلی قرار می ذارم که ازین به بعد اینجوری رفتار کنم... ولی نمیشه... یا واقعا" این نوع تغییر سخته یا من دیگه باید قبول کنم که تغییر کردن برای من به سادگی قبل نیست و تقریبا" تغییر شخصیت الان یک کم دیره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:3  توسط نرگس  | 

چند تا گزینه تو ذهنمه که هی با هم جدال می کنند:

الف ) علم و سواد حق هر کس است و همه باید از اون بهره مند بشند

ب) زکات علم یاد دادن اون به دیگرانه... پس آدم باید علمش را در اختیار همه قرار بده و اینجوری آدمها در زندگی از همدیگه می آموزند... علم یک چیز ارزشمنده که با حساب و کتاب مادی نباید قاتیش کرد چون در نهایت سود پیشرفت علم به همه می رسه. اما یک اشکال : یک پزشک اگه رایگان درس بخونه پس باید رایگانهم خدمت کنه!

ج)علم یک ثروته... یک ثروت ارزشمند... هرکس می خواهد اونو یاد بگیره باید بهایش را بپردازه...همونجورکه برای خرید غذا باید پول بدی برای یادگیری علم هم باید پول خرج کنی و نباید همینجور رایگان اونو در اختیار هرکس قرار داد.. اگه این گزینه درست باشه پس یعنی آموزش و پرورش نباید در کشور رایگان باشه

یک چیزی الا به ذهنم اومد... اینکه آدم باید به اندازه ذکات علمش اونو رایگان در اختیار دیگران قرار بده و هرکس می خواهد بیشتر از اندازه ذکات صاحب دانش ازش یاد بگیره باید هزینشو بده...!

شما چی فکر می کنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:56  توسط نرگس  | 

برای همه معنی خاصی داشت... همه دوستام یکجوری التماس دعا می گفتند که انگار مطمئن بودند همه دعاهای من مستجابه... خودم هم می دونستم این سفری که اینقدر غیر منتظره و در چنین وقتی اتفاق افتاد حتما" معنی خاصی میتونه برای من داشته باشه... من که تا سال قبل هیچ رقبتی و احساسی نسبت به این دیدار نداشتم  برای رفتن به این سفر هیجان خاصی پیدا کرده بودم... از همه کس درباره تجربیاتشون از این سفر و اینکه چطوری بهترین درک و استفاده را بکنم می پرسیدم....

یکی از دوستام گفت که از خدا بخواه شب قدر امسال را درک کنی....!

ولی من یک چیزی را می دونستم.... اینکه این سفر نتیجه ثمره و هدیه اون مهمون نا خونده ای بود که درست از سال قبلش به زندگیم وارد شده بود... همون مهمون نا خونده ای که اسبابی شده بود تا من خدایم را به گونه ای دیگر بخوانم... نمی دونم این مهمون نا خونده چرا باعث شده بود که من هر روز صبح به امام زمانم سلام کنم.. هیچ وقت لحظه هایی را که از آوردن نام ایشان اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شد را یادم نمیره... اون مهمون نا خونده باعث شده بود که من با تمام وجودم و از ته قلبم هر روز با خدایم و امامم راز و نیاز کنم...

در همه این راز و نیازها می دانستم که همه اینها به واسطه حضور او در زندگی من است.. همیشه به خدا می گفتم که من بید مجنون و لرزانی هستم که ممکن است اگر او را از من بگیرد همه چیز برگردد...

خدایا تو صبر نکردی که من جون بگیرم.. که ریشه هام محکم بشه...!

درست ۲ هفته مونده بود به این سفر که ریسمان و بهانه بین ما پاره شد....

من برای اولین بار محرم شدم... ولی خالی از هر احساس... بدون هیچ هیجانی...!

من برای اولین بار به دور کعبه ات چرخیدم...! اما انگار که این کار را از روی اجبار و با سختی می کردم...!

طواف من ُ طواف یک عاشق به دور معشوق نبود....!

من به خانه ات خیره می شدم.. ولی جز مکعبی سنگی که دور آن را پارچه ای سیاه پیچانده باشند هیچی نمی دیدیم...!

در همه اون لحظه ها یک چیز از همه بیشتر منو عذاب میداد... اینکه می دونستم اگه من همون آدم ۳ هفته پیش بودم چقدر الان حسم متفاوت بود...!

ماه رمضان اون سال من نه تنها شب قدر را درک نکردم کهاز دستش هم دادم..!

الان همه اون معنویتها... همه اون احساسات برایم فقط خاطره ای بی معنا شده اند...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:16  توسط نرگس  | 

همه ما يك عالمه يواشكي براي خودمون داريم... هيچ كس هم نميتونه انكارش كنه..!

بچه ها، بزرگترها، مامانها و باباهاو... همه يواشكي داريم... همونهايي كه بعضي قسمتهاي شيرين زندگي ما رو تشكيل مي دهند... هموني كه بعضي وقتها ميشه يك حس اميدي را به آدم ميده... حسي كه نمي توني براي ديگران توضيحش بدي... هموني كه باعث ميشه بقيه دليل بعضي كارهاتو نفهمند..!

بعضي يواشكي ها هم تلخه ، دردناكه..! براي همين تو اونها رو حتي واسه خودت هم قايمشون ميكني!

بچه ها يواشكي بعضي وقتها كارهايي مي كنند كه بزرگترها نبايد بفهمند. بعضي وقتها دلهاشون ميشكنه و يواشكي گريه مي كنند. بعضي وقتها دردها و ناراحتيهاي بزرگترهاشون را مي فهمند و يواشكي غصه مي خورند...!

بعضي آدمها يواشكي به بقيه كمك مي كنند. يواشكي به ديگران محبت مي كنند و شايد هم يواشكي چتري مي شوند تا ديگري خيس نشه و فقط از بارون لذت ببره!

پدر مادرها يواشكي توي دلشون براي آينده بچه هاشون نقشه مي كشند و يواشكي خودشون را براي روزي كه روياهاشون به حقيقت برسه آماده مي كنند...!

اما يك يواشكي هست كه شايد خيلي ها اونو تجربه كنند. شايد بعضي ها هم اصلا" تجربش نكنند!!!!

اينكه يك روز يكي يواشكي وارد قلبت بشه! حتي با اينكه منطق خيلي مواظبه و مثل شير وايساده تا هيچ كس حتي يواشكي سرك هم نكشه ولي اين يكي معلوم نيست چطوري از زير دستش در ميره..!

تو سعي مي كني يواشكي دوستش داشته باشي. يواشكي توي دلت باهاش حرف بزني و رويا ببافي..!

شايد يك روز كه داره توي دلت قند آب ميشه  يك لبخند روي لبت بشينه...! لبخندي كه ديگران معنيشو نمي فهمند و به نظرشون نا بجا مياد!

شايد يك روز ببيني كه همه چيز خراب شده..! پس يواشكي غصه ميخوري، گريه مي كني و يواشكي روي زخمهات مرهم مي ذاري!

 همه اون يواشكي ها تبديل ميشه به يك خاطره...! خاطره هايي كه شايد يك روز براي يكي تعريفشون كني و ديگه زياد يواشكي نمونند!

شايد زندگي بدون يواشكي زياد مزه نداشته باشه!

چقدر دلم براي يواشكي هام تنگ شده...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط نرگس  | 

يك سردرد .... يك بغضي كه در حال تركيدن است... همه لحظه ها...

انگار دلم مي خواهد انتقام بگيرم.. دلم مي خواهد بهشون نشون بدم كه چقدر دوستشون ندارم.... چقدر ازشون دورم و چقدر دلم مي خواد كه ازشون دورتر بشم...

دلم مي خواد اينقدر دور بشم كه هيچي ازشون تو ذهنم نمونه...

انگار از تبيه كردن خودم هم لذت مي برم... از اينكه از همه شاديها خودمو محروم كنم ... به جرم اينكه چرا يك سال ديگه هم  به اون سالهايي كه بايد باهاشون باشم اضافه شد...يك سال ديگه به تحمل اين تحقيرها و تبعيضها اضافه شد... انگار كه روي زخمت فشار ميدي تا دردشو تسكين بدي...! 

جقدر خوبه كه اونها هم از من نمي پرسن چرا... چقدر خوبه كه براشون اهميت ندارم... اينجوري من خيلي راحت ترم...چون اگر مي پرسيدند حتما" بغضم مي تركيد...هيچ جوابي هم نمي تونستم بدم....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:46  توسط نرگس  | 

چقدر هواي اينجا سنگين است.... در فضاي پر از دروغ نمي شود نفس كشيد!

بغضي همه شهرم.... و گلويم را گرفته و نمي تركد....!انگار كه در بر زخ مانده ام...! انگار دلم مي خواهد فرار كنم...! دلم مي خواهد اين كابووس تمام شود.... ! دلم مي خواهد بروم جايي كه ديگر...!

امروز عكس اونهايي كه كشته شدند را ديدم.... تلويزيون داره مراسم تشيع آنها را در اخبار پخش مي كند..! اما هيچ كس از كساني كه آنها را كشتند حرفي نمي زند..! مردم هر روز يك جا تجمع و راهپيمايي راه مي اندازند..!مردم هر شب الله اكبر مي گويند...! الان نيم ساعت است كه دارند الله اكبر مي گويند....يا حسين...هر لحظه هم صداشون بلندتر ميشه...! و اين بغض من را سنگين تر مي كند...! اينكه احساس مي كنم همه اينها راه به جايي نمي بره..! اينكه احساس ميكنم اين يك جنگ قدرت است كه مردم قرباني آن خواهند بود... ! انگار در تاريكي مطلق گير افتاده ام و نمي تونم راه را پيدا كنم...! فقط مي دونم ديگه دلم نمي خواد اينجا و بين اين آدمها باشم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:16  توسط نرگس  | 

من نه اهل سیاست بودم نه خودمو قاطی این بازیها می کردم.... آخرین باری که رای دادم ۸ سال پیش بود...!

امسال چرا اینجوری شد..! همه مناظره هاشون را پیگیری کردم.. همه حرفها را شنیدم..! همه وقتم را گذاشتم تا بتونم انتخاب درستی داشته باشم..! همه وجودم چشم شد و گوش!

شرمنده شدم..! از حرفهایی که می شنیدم..! ازاینکه خدایا چرا آدمها به خودشون زحمت تجزیه تحلیل و بررسی حرفها را نمی دهند...! چرا تعصبی برخورد می کنند؟

چرا ملت اینقدر راحت قرآن سر نیزه می کنند... و خیلی ها هم باور می کنند و دنبال حقیقت نمی روند..!

سوسن به زور ساعت ۱ بعد از ظهر مانتوام را آورد که زود باش بریم رای بدیم.. دیر میشه..!

 

خدایا جوانها را دارند توی خیابان می زنند..! دیشب ساعت ۱۲ تیر هوایی می زدند.. به شعور ما توهین شد.... و تلویزیون جشن پیروزی گرفته و هیچ خبری از اتفاقاتی داره می افته نمی دهد..! صفحه اول yahoo درباره درگیریهای ایران است..! همون خبر نگارهایی که حضور انتخاباتی را منعکس میکردند حالا دارند این درگیریها را نشون می دهند..! sms ها از پنجشنبه تا حالا قطع است! دیشب موبایلها قطع بود..! سرعت اینترنت اومده پایین و خیلی از سایتهای خبری فیلتر است..!

 وقتی آهنگ سر اومد زمستون را گوش میدم بی اختیار بغضم می ترکه..!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط نرگس  | 

خداوندا... امروز تو را شاکرم به خاطر همه چیزهایی که به من ندادی.. ! بابت همه دعاهایی که به اون صورت زمینی و خاکی که من طلب می کردم مستجابشان نکردی..!

خدایا از تو ممنونم که کسانی را از من گرفتی که فکر می کردم بدون آنها زندگی برایم ممکن نیست  تا به من بفهمانی که زندگی بدون آنها هم ممکن است...!

خدایا ازت ممنونم بابت همه آزمایشهایی که کردی و می کنی تا به من بفهمونی دنیا  خیلی کوچیکه... ارزش هیچ نفرت و بدی را نداره... که فقط محل گذر... اون هم گذری سریع... که اصلا" ارزش ناراحتی و غصه نداره... فقط باید ازش خوب گذر کرد...!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط نرگس  |